پرنده کوچولوی مهاجر

پرنده مردنی است پرواز را به خاطر بسپار

پرنده کوچولوی مهاجر

پرنده مردنی است پرواز را به خاطر بسپار

حرمت تو

من سبز میشوم حتی اگر تو مانع روییدنم شوی

غنچه میدهم حتی اگر به زخم تبر عادتم دهی

اما به حرمت تو گل نمیدهم

چون واقفم که تو زیبا ترین گلی

ماهیهای عاشق

 

              

این طرف مشتی صدف

                               آنجا کمی گل ریخته

موج ماهی های عاشق را به ساحل ریخته

                                  هیچ راهی  جز به دام افتادن صیاد نیست

هر کجا پا میگذارم

                     دامنی دل ریخته

 

موی سپید

                      سالهاست در انتظار تو نشسته ام

تا شاید  عشقی که امروز در میان موی سپیدم

 گم شده را ببینی و

از نگاه خسته ام      آن سوی   عینک ته استکانی بخوانی!

 

عشق درخت

 

عشق برای درختها همیشه نا فرجام است

به آسمان هم که برسند به یکدیگر نمیرسند

                                                              تبر ها مگر کاری کنند!!!!!!!!!

بهای عشق

   

حتی گلی که برای تو آورده ام از باغچه همسایه  چیده ام

من برای عشق بهای زیادی نمیدهم

کریسمس مبارک

                          

من یه بابا نوئل کوچولوام

اما اومدم آرزوهای بزرگ تو رو

ببرم پیش خدا

بطری

یک روز صبح، که همراه با یک دوست آرژانتینی در صحرای موجاوه قدم می زدیم، چیزی را دیدیم که در افق می درخشید. هر چند قصد داشتیم به یک دره برویم، اما مسیرمان را عوض کردیم تا ببینیم آن درخشش از چیست. تقریبا یک ساعت در زیر آفتابی که مدام گرم تر می شد، راه رفتیم و تنها هنگامی که به آن رسیدیم، فهمیدیم چیست. یک بطری خالی بود. شاید از چند سال پیش در آن جا افتاده بود. غبار صحرایی در درونش متبلور شده بود. از آنجا که صحرا بسیار گرم تر از یک ساعت قبل شده بود، تصمیم گرفتیم دیگر به سمت دره نرویم. به هنگام بازگشت، فکر کردم:

چند بار به خاطر درخشش کاذب راهی دیگر، از پیمودن راه خود باز مانده ایم؟

 اما باز هم فکر کردم:

 اگر به سمت آن بطری نمی رفتیم، چه طور می فهمیدیم فقط درخششی کاذب است؟

 

پایان نامه خرگوش

 
یک روز آفتابی، خرگوشی خارج از لانه خود به جدیت هرچه تمام در حال تایپ بود. در همین حین، یک روباه او را دید.
 
روباه: خرگوش داری چیکار می کنی؟
خرگوش: دارم پایان نامه می نویسم.
روباه: جالبه، حالا موضوع پایان نامت چی هست؟
خرگوش: من در مورد ایکه یک خرگوش چطور می تونه یک روباه رو بخوره، دارم مطلب می نویسم.
روباه: احمقانه است، هر کسی می دونه که خرگوش ها، روباه نمی خورند.
خرگوش: مطمئن باش که می تونند، من می تونم این رو بهت ثابت کنم، دنبال من بیا.
 
خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتی خرگوش به تنهایی از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد.
در همین حال، گرگی از آنجا رد می شد.
 
گرگ: خرگوش این چیه داری می نویسی؟
خرگوش: من دارم روی پایان نامم که یک خرگوش چطور می تونه یک گرگ رو بخوره، کار می کنم.
گرگ: تو که تصمیم نداری این مزخرفات رو چاپ کنی؟
خرگوش: مساله ای نیست، می خواهی بهت ثابت کنم؟
 
بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند.
خرگوش پس از مدتی به تنهایی برگشت و به کار خود ادامه داد.
 
حال ببینیم در لانه خرگوش چه خبره
در لانه خرگوش، در یک گوشه موها و استخوان های روباه و در گوشه ای دیگر موها و استخوان های گرگ ریخته بود.
 در گوشه دیگر لانه، شیر قوی هیکلی در حال تمیز کردن دهان خود بود.ـ
 
پایان
----------------------
نتیجه
هیچ مهم نیست که موضوع پایان نامه شما چه باشد
هیچ مهم نیست که شما اطلاعات بدرد بخوری در مورد پایان نامه تان داشته باشید
آن چیزی که مهم است این است که استاد راهنمای شما کیست؟!!!!

عشق

: یک نفر از کوچه ی ما عشق را دزدیده است

این خبر درکوچه های شهر ما پیچیده است

 

 

 

دوره گردی در خیابانها محبت می فروخت

گوئیا او هم بساط خویش را برچیده است

 

 

 

عاشقی می گفت روزی روزگاران قدیم

عشق را از غنچه های کوچه باغی چیده است

 

 

 

عشق بازی در خیابان مطلقا ممنوع شد

عابری این تابلو را دورمیدان دیده است

 

 

 

یک چراغ قرمز از دیروز قرمز مانده است

چشمکش را هیز چشمی خیره سر دزدیده است

 

 

 

می روم از شهر این دل سنگهای کور دل

یک نفر بر ریش ما دل ریشها خندیده است

قفل

بیهوده به قفلها خشم می ورزی!

 

در های تمامی زندانها از درون باز میشود