من سبز میشوم حتی اگر تو مانع روییدنم شوی
غنچه میدهم حتی اگر به زخم تبر عادتم دهی
اما به حرمت تو گل نمیدهم
چون واقفم که تو زیبا ترین گلی

این طرف مشتی صدف
آنجا کمی گل ریخته
موج ماهی های عاشق را به ساحل ریخته
هیچ راهی جز به دام افتادن صیاد نیست
هر کجا پا میگذارم
دامنی دل ریخته
سالهاست در انتظار تو نشسته ام
تا شاید عشقی که امروز در میان موی سپیدم
گم شده را ببینی و
از نگاه خسته ام آن سوی عینک ته استکانی بخوانی!

عشق برای درختها همیشه نا فرجام است
به آسمان هم که برسند به یکدیگر نمیرسند
تبر ها مگر کاری کنند!!!!!!!!!
یک روز صبح، که همراه با یک دوست آرژانتینی در صحرای موجاوه قدم می زدیم، چیزی را دیدیم که در افق می درخشید. هر چند قصد داشتیم به یک دره برویم، اما مسیرمان را عوض کردیم تا ببینیم آن درخشش از چیست. تقریبا یک ساعت در زیر آفتابی که مدام گرم تر می شد، راه رفتیم و تنها هنگامی که به آن رسیدیم، فهمیدیم چیست. یک بطری خالی بود. شاید از چند سال پیش در آن جا افتاده بود. غبار صحرایی در درونش متبلور شده بود. از آنجا که صحرا بسیار گرم تر از یک ساعت قبل شده بود، تصمیم گرفتیم دیگر به سمت دره نرویم. به هنگام بازگشت، فکر کردم:
چند بار به خاطر درخشش کاذب راهی دیگر، از پیمودن راه خود باز مانده ایم؟
اما باز هم فکر کردم:
اگر به سمت آن بطری نمی رفتیم، چه طور می فهمیدیم فقط درخششی کاذب است؟
: یک نفر از کوچه ی ما عشق را دزدیده است
این خبر درکوچه های شهر ما پیچیده است
دوره گردی در خیابانها محبت می فروخت
گوئیا او هم بساط خویش را برچیده است
عاشقی می گفت روزی روزگاران قدیم
عشق را از غنچه های کوچه باغی چیده است
عشق بازی در خیابان مطلقا ممنوع شد
عابری این تابلو را دورمیدان دیده است
یک چراغ قرمز از دیروز قرمز مانده است
چشمکش را هیز چشمی خیره سر دزدیده است
می روم از شهر این دل سنگهای کور دل
یک نفر بر ریش ما دل ریشها خندیده است