
در جوانی آنگاه که رؤیاهایمان با تمام قدرت درما شعله ورند خیلی شجاعیم ولی هنوز راه مبارزه را نمی دانیم، وقتی پس از زحمات فراوان مبارزه را می آموزیم دیگر شجاعت آن را نداریم "
. پائولو

امشب شب چهارشنبه آخر ساله
چهارشنبه سوری!
چه روزایی داشتیم ـ از یک هفته قبل با بچه های همسایه میرفتیم که بوته جم کنیم
با دارت و گه گاهی ترقه دلمون خوش بود.بعد از آتیش بازی و پریدن از رو آتیش چادر نماز مامانو بر میداشتیم با یه قابلمه و قاشق راه میافتادیم تو کوچه (قاشق زنی)چه حالی داشت.....
این روزا چهارشنبه سوری شده میدون جنگ.
یاد بچه گیها خوش/چهارشنبه سوریتونم مبارک
| چون در بهشت بودم... مردی هر روز در بازار گدایی میکرد و مردم هم حماقت او را دست میانداختند. دو سکه به او نشان میدادند که یکی از طلا بود و یکی از نقره. اما مرد گدا همیشه سکه نقره را انتخاب میکرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد میآمدند و دو سکه به او نشان میدادند و مرد گدا همیشه سکه نقره را انتخاب میکرد. تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه مرد گدا را آنطور دست میانداختند٬ ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری گیرت میآید و هم دیگر دستت نمیاندازند. مرد پاسخ داد: حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ دیگر مردم به من پول نمیدهند تا ثابت کنند که من از آنها احمقترم. شما نمیدانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آوردهام. اگر کاری که میکنی٬ هوشمندانه باشد٬ هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند |

فیلسوفی همراه با شاگردانش در حال قدم زدن در یک جنگل بودند و درباره ی اهمیت ملاقات های غیرمنتظره گفتگو می کردند. بر طبق گفته های استاد
تمامی چیز هایی که در مقابل ما قرار دارند .به ما شانس و فرصت یادگیری و یا آموزش دادن را می دهند.
در این لحظه بود که به درگاه و دروازه محلی رسیدند که علیرغم آنکه در مکان بسیار مناسب واقع شده بود.معذالک ظاهری بسیار حقیرانه داشت.
شاگرد گفت :
-این مکان را ببینید.شما حق داشتید.من در اینجا این را آموختم که بسیاری از مردم ،در بهشت بسر می بردند،اما متوجه آن نیستند و همچنان در شرایطی بسیار بد و محقرانه زندگی می کنند.
استاد گفت:
-من گفتم آموختن و آموزش دادن مشاهده امری که اتفاق می افتد،کافی نمی باشد.
بایستی دلایل را بررسی کرد.پس فقط وقتی این دنیا را درک می کنیم که متوجه علتهایش بشو یم.
سپس در آن خانه را زدند و مورد استقبال ساکنان آن قرار گرفتند.یک زوج زن و شوهر و تعداد 3 فرزند ،با لباسهای پاره و کثیف.
استاد خطاب به پدر خانواده می گوید:
-شما در اینجا در میان جنگل زندگی می کنید،در این اطراف هیچ گونه کسب و تجارتی وجود ندارد؟چگونه به زندگی خود ادامه می دهید؟
و آن مرد نیز در آرامش کامل پاسخ داد:
-دوست من ما در اینجا ماده گاوی داریم که همه روزه ،چند لیتر شیر به ما می دهد.یک بخش از محصول را یا می فروشیم و یا در شهر همسایه با دیگر مواد غذایی معاوضه می کنیم.با بخش دیگر اقدام به تولید پنیر ،کره و یا خامه برای مصرف شخصی خود می کنیم.و به این ترتیب به زندگی خود ادامه می دهیم.
استاد فیلسوف از بابت این اطلاعات تشکر کرد و برای چند لحظه به تماشای آن مکان پرداخت و از آنجا خارج شد.در میان راه،رو به شاگرد کرد وگفت:
آن ماده گاو را از آنها دزدیده و از بالای آن صخره روبرویی به پایین پرت کن.
- اما آن حیوان تنها راه امرار معاش آن خانواده است.
و فیلسوف نیز ساکت ماند ...آن جوان بدون آنکه هیچ راه دیگری داشته باشد،همان کاری را کرد که به او دستور داده شده بود و ان گاو نیز در آن حادثه مرد.
این صحنه در ذهن آن جوان باقی ماند و پس از سالها ،زمانی که دیگر یک بازرگان موفق شده بود،تصمیم گرفت تا به همان خانه بازگشته و با شرح ما وقع از آن خانواده تقا ضای بخشش و و به ایشان کمک مالی نماید.
اما چیزی که باعث تعجبش شد این بود که آن منطقه تبدیل به یک مکان زیبا شده بود با درختانی شکوفه کرده،ماشینی که در گاراژ پارک شده و تعدادی کودک که در باغچه خانه مشغول بازی بودند.با تصور این مطلب که آن خانواده برای بقای خود مجبور به فروش آنجا شده اند،مایوس و ناامید گردید.لذا در را هل دادووارد خانه شد و مورد استقبال یک خانواده بسیار مهربان قرار گرفت.
سوال کرد:
-آن خانواده که در حدود 10 سال قبل اینجا زندگی می کردند کجا رفتند؟
جوابی که دریافت کرد،این بود:
-آنها همچنان صاحب این مکان هستند.
وحشت زده و سراسیمه و دوان دوان وارد خانه شد.صاحب خانه اورا شناخت واز احوالات استاد فیلسوفش پرسید.اما جوان مشتاقانه در پی آن بود که بداند چگونه ایشان موفق به بهبود وضعیت آن مکان .زندگی به آن خوبی شده اند.
آن مرد گفت:
-ما دارای یک گاو بودیم،اما وی از صخره پرت شد و مرد.در این صورت بود که برای تامین معاش خانواده ام مجبور به کاشت سبزیجات و حبوبات شدم..گیاهان و نباتات با تاخیر رشد کردند و مجبور به بریدن مجدد درختان شدم و پس از ان به فکر خرید چرخ نخ ریسی افتادم و با آن بود که به یاد لباس بچه هایم افتادم ،و با خود همچنین فکر کردم که شاید بتوانم پنبه هم بکارم.به این ترتیب یکسال سخت گذشت،اما وقتی خرمن محصولات رسید،من در حال فروش و صدور حبوبات ،پنبه و سبزیجات معطر بودم ..هرگز به این مسئله فکر نکرده بودم که همه قدرت و پتانسیل من در این نکته خلاصه می شد که :چه خوب شد آن گاو مرد.

تهران امروز - تحقیقاتی که روی درجه IQ افراد مشغول به کار انجام شده، نشان میدهد که میزان این درجه، بنا به شرایط موجود در طول روز کم و زیاد میشود. اگر میخواهید در بالاترین درجه هوش و حواسجمعی خود کار کنید به این روشها توجه کنید .
برده تکنولوژی نباشید
گلن ویلسون روانپزشک، در بیش از 80 آزمایش کلینیکی متوجه شد شاغلینی که مدام حواسشان پرت تلفن، ایمیل و پیامهای روی موبایل است، دچار چنان کاهش IQ میشوند که بسیار بیشتر از کسی است که موادمخدر ماریجوانا مصرف کرده باشد. میزان IQ این افراد حدود 10 امتیاز کاهش مییابد که برابر با کاهش IQ پس از یک شب بیخوابی و بیش از دو برابر مقداری است که پس از تدخین ماریجوانا حاصل میشود. این کاهش IQ در مردان بیشتر است. برای هوشیار باقیماندن، باید بر وسوسه چککردن مداوم پیامهای خود غلبه کنید. بهجای این کار زمان خاصی در روز را برای چککردن و پاسخدادن به آنها در نظر بگیرید .
8 ساعت خواب را از دست ندهید
کمبود خواب هم در کاهش خلاقیت و هوشمندی بسیار موثر است و میزان اشتباهات را افزایش میدهد. آمار نشان میدهد که خواب، با بازده کاری افراد نسبت مستقیم دارد و حدود 20 درصد از این اشخاص بر تاثیر آن در تکرار اشتباهات و تعدد آنها تاکید کردهاند. گاهی این اشتباهات بسیار فاجعهبار است . تحقیقات دولتی در زمینه اشتباهات انسانی در فاجعه انفجار شاتل فضایی چلنجر و حادثه نفتکش ـ ریزش نفت در دریا ـ نشان داد که کمبود خواب، دلیل اصلی بروز این فجایع بوده است. مغز بهطور دقیق میداند که به چه مقدار خواب نیاز دارد. ما در طول روز به ازای هر دو ساعت بیداری به یک ساعت خواب نیاز داریم و اگر هر روز یک ساعت کمتر بخوابیم، دچار کسر خواب خواهیم شد. هر کسی باید 8ساعت خواب خود را تامین کند، خوابیدن را به چشم قراری ببینید که قادر به برهمزدن آن نیستید .
غذای مغز خود را فراهم کنید
تحقیقات، بر تاثیر مثبت و شناخته شده رژیم غذایی سرشار از آنتیاکسیدانها (ویتامین C، E و بتاکاروتن و ویتامینهای B) روی حافظه صحه گذاشتهاند اما اگر یک جلسه مهم صبحگاهی دارید، یک صبحانه پر پروتئین میل کنید تا میزان سروتونین در بدنتان بالا رود. این ماده، هورمونهایی را میسازد که شما را هوشیار نگهمیدارند. اگر در بین روز احساس کسالت میکنید، میزان سروتونین بدنتان را با کمی کربوهیدرات، مانند کمی میوه یا یک قطعه شکلات انرژیزا، افزایش دهید . همچنین مقدار زیادی آب بنوشید. گاهی میل زیاد به مواد قندی، نشانه کمبود آب است .
ورزش کنید
ورزش موجب سرعتگرفتن جریان خون و غذارسانی به مغز میشود. مواد شیمیایی که در این هنگام به مغز میرسند، خلاقیت، سرعت عکسالعمل و حافظه شما را تقویت میکنند. تحقیقات نشان داده است که افراد مختلف پس از انجام 25 دقیقه حرکات ایروبیک، در آزمایش خلاقیت امتیاز بیشتری کسب میکنند و بههمین ترتیب، افراد بیتحرک و سست، پس از مدتی پیادهروی توانستند با افزایش 15 درصد حافظه، چند کار مختلف را در یک زمان بهخوبی انجام دهند .
کمی ورزش مغزی انجام دهید
ورزشدادن به مغز بسیار مفید است. مغز خود را برای آموختن یک زبان جدید، یادگیری فوت و فنهای یک سرگرمی تازه و یا بحثهای دوستانه، به کار بیندازید. این کار سیستم جریان خون را تحریک کرده و اتصالات سلولهای عصبی در مغز را تقویت میکند. استفاده از روشهای مختلف یادسپاری هم، مغز را به فعالیت منظم وادار کرده و از کمشدن حافظه بهدلیل کهولت، جلوگیری میکند .
رابرت گلدمن، نویسنده کتاب «Brain Fitness» ، مطالعه کتب مشکل و چالشانگیز، حلکردن جدول و حتی شانهکردن مو و مسواکزدن بهطور همزمان را تمرینهایی عالی برای مغز میداند .
مثبتاندیش باشید
بالاخره یک دهه تحقیق در زمینه تصورات کاربردی و رفتارهای مغز، ثابت کرد که انتخاب افکار و احساسات خاص، میتواند بهطور دائم شیوه کارکرد مغز را تغییر دهد. زمانی که شرکتکنندگان در این تحقیق، به عشق و محبت فکر میکردند، مغزشان به شکل مداری سالم و سریع به کار میافتاد.
بنابر این تحقیق، احساسات نقش بزرگی در کارایی ذهن دارند و تنها ده دقیقه احساس عشق و محبت موجب میشود که شخص باهوش تر و شادتر باشد .
*
پادشاهی که بر یک کشور بزرگ حکومت می کرد ولی باز هم از زندگی خود راضی نبود اما خودش نیز علت را نمی دانست !
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد و هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد ، صدای ترانه ای را شنید و متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد ...
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید : چرا اینقدر شاد هستی ؟
آشپز جواب داد : قربان ، من فقط یک آشپز هستم و تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم ؛ ما خانه حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم ؛ بدین سبب من راضی و خوشحال هستم ...
پس از شنیدن سخن آشپز ، پادشاه با وزیر در این مورد صحبت کرد و وزیر به پادشاه گفت : قربان ، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست ! اگر او به این گروه نپیوندد ، نشانگر آن است که مرد خوشبختی است !
پادشاه با تعجب پرسید : گروه 99 چیست ؟!!
وزیر جواب داد : اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست ، باید این کار انجام دهید : یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید و به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست ...!
پادشاه بر اساس حرفهای وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند ...
آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید ، با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد و با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت !!!
آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد : 99 سکه ؟!!
آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است و بارها طلاها را شمرد ، ولی واقعا 99 سکه بود !
او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست و فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد : اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد ، اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد ...
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند !
تا دیروقت کار کرد ، به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند ...
آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند و فقط تا حد توان کار می کرد .
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از وزیر پرسید ؟!
وزیر جواب داد : قربان ، این آشپز رسما به عضویت گروه 99 درآمد!
اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند : آنان زیاد دارند اما راضی نیستند ، تا آخرین حد توان کار می کنند تا بیشتر بدست آورند ، می خواهند هر چه زودتر " یکصد " سکه را از آن خود کنند و این علت اصلی نگرانی ها و آلام آنان است ...
*سوال: چرا مرغ از خیابان رد شد؟ *
ــ *ارسطو** *: طبیعت مرغ اینست که از
خیابان رد شود.
ــ *موسی *: و آنگاه پروردگار ازآسمان به
مین آمد و به مرغ گفت به آن سوی
خیابان برو و مرغ چنین کرد و
پروردگارخشنود همی گشت.
ــ *مارکس* : مرغ باید از خیابان رد میشد .
این از نظر تاریخی اجتنابناپذیر بود
.
ــ *خاتمی*: چون میخواست با مرغهای آن
طرف خیابان گفتگوی تمدنها بکند
ــ *ریاضیدان *: مرغ را چگونه تعریف م
یکنید؟
ــ *نیچه*: چرا که نه؟
ــ *فروید*: اصولاً مشغول شدن ذهن شما با
این سؤال نشان میدهد که به نوعی عدم
اطمینان جنسی دچار هستید . آیا در بچگی ش
ت خود را میمکیدید؟
ــ *داروین*: طبیعت با گذشت زمان مرغ را
برای این توانمندی رد شدن از خیابان
انتخاب کرده است .
ــ *همینگوی*: برای مردن . در زیرباران
ــ *اینشتین*: رابطهء مرغ و خیابان نسبی
است .
ــ *سیمون دوبوار* : مرغ نماد زن وهویت
پایمالشدهء اوست. رد شدن از خیابان در
واقع کوشش بیهودهء او در فرار از سنتها و
ارزشهای مردسالارانه را نشان میدهد
ــ *پاپ اعظم*: باید بدانیم که هرروز م
یلیونها مرغ در مرغدانی میمانند و از
خیابان رد نمیشوند .توجه ما باید به آ
نها معطوف باشد. چرا همیشه فقط باید
دربارهء
مرغی صحبت کنیم که از خیابان رد میشود؟
ــ*صادق هدایت*: از دست آدمها به آن سوی
خیابان فرار کرده بودغافل از اینکه آن
طرف هم مثل همین طرف است، بلکه بدتر
ــ* شیرین عبادی* : نباید گمان کرد که رد
شدن مرغ از خیابان به خاطر اسلام بوده
است . در تمام دنیا پذیرفته شده که اسلام
کسی
را فراری نمیدهد .
ــ *روانشناس** *: آیا هر کدام از ما در
درون خود یک مرغ نیست که میخواهد از
خیابان رد شود؟
ــ *نیل آرمسترانگ* : یک قدم کوچک برای م
رغ، و یک قدم بزرگ برای مرغها .
ــ *حافظ* : عیب مرغان مکن ای زاهد پاکیزه
رشت، که گناه دگران برتو نخواهند
نوشت .
ــ *کافکا** *: ک. به آن سوی خیابان کثیف
رفت . مرغ این را دید و به سوی دیگر
خیابان فرار کرد، ضمن اینکه به ک . نگاهی
بیتوجه ووحشتزده انداخت . این ک. رامجبور
کرد که دوباره به سوی دیگر خیابان برود،
تا مرغ را باحضور فیزیکی خود مواجه کند
ودستکم او را به احترامی وادارد که باعث
گریختن مجدد او شود، کاری که برای مرغ
دست کم از نظر اندازهء کوچک جثهاش
دشوارتر مینمود
ــ *بیل کلینتون* : من هرگز با مرغ تنها
نبودم
ــ *فردوسی* : بپرسید بسیارش از رنج راه،
کار و ز پیکار مرغ وسپاه .
ــ *ناصرالدینشاه* : یک حالتی به ما دست
داد و ما فرمودیم ازخیابان رد شود. آن
پدرسوخته هم رد شد
ــ *سهراب سپهری* : مرغ را در قدمهای خود
بفهمیم، و از درخت کنار خیابان،
شادمانه سیب بچینیم
ــ *طرفدار داستانهای علمی **تخیلی*: این
مرغ نبود که ازخیابان رد شد . مرغ
خیابان وتمام جهان هستی را متر وسانتیم
تر به عقب راند
ــ *اریش فون دنیکن*: مثل هر باردیگر که صح
بت موجودات فضاییست، جهان دانش
واقعیات را کتمان میکند. مگر آنتنهای
روی سر مرغ را ندیدید؟
ــ *جرج دبلیو بوش* : این عمل تحریکی مجدد
از سوی تروریس جهانی بود و حق ما
برای هر نوع اقدام متقابلی که از امنیت م
لی ایالات متحده و ارزشهای دموکراسی
دفاع کند محفوظ است .
ــ *سعدی* : و مرغی را شنیدم که درآن سوی
خیابان و در راه بیابان و در مشایعت
مردی آسیابان بود وی را گفتم : از چه رو ت
جیل کنی؟
گفت: ندانم و اگر دانم نگویم و اگر گویم
انکار کن
ــ *احمد شاملو*: و من مرغ را، درگوشههای ذ
هن خویش، میجویم .من، میمانم. و مرغ،
میرود، به آن سوی خیابان . و من، تهی هستم
، از گلایههای دردمند سرخ
ــ *رنه دکارت* : از کجا میدانید که مرغ
وجود دارد؟ یا خیابان؟ یا من؟
ــ *لات محل*: به گور پدرش میخنده هیشکی نم
تونه تو محل ما از خیابون رد بشه،
مگه چاکرت رخصت بده . آی نفسکش
ــ *بودا* : با این پرسش طبیعت مرغانهء
خود را نفی میکنی
ــ* پدرخوانده* : جای دوری نمیتواند برو
.
ــ *فروغ فرخزاد* : از خیابانهای کودکی م
ن، هیچ مرغی رد نشد .
ــ *ماکیاولی** *: مهم اینست که مرغ از
خیابان رد شد.. دلیلش هیچ اهمیتی ندارد.
رسیدن به هدف، هر نوع انگیزه را توجیه م
یکند .
ــ *پاریس هیلتون*: خوب لابداونور
خیابون یه بوتیک باحال دیده بوده
ــ *هیتلر*: اگر ارادهء ما همچنان قوی بم
اند، مرغ را نابود خواهیم کرد ! فولاد
آلمانی از خیابان رد خواهد شد
ــ *احمدینژاد*: خیابان و فناوری رد شدن ا
خیابان که کشورمان از آن برخوردار
است حاصل رشد علمی جوانان ایران و حق ملت
ایران است . ما به رد شدن از خیابان
ادامه خواهیم داد .موج معنویت و بیداری
در دنیای اسلام، به امید خدا به زودی
این مرغ را از دامان دنیای اسلام پاک
خواهد کرد
ــ *فردوسی پور* : چه میـــــــــکــنه
این مرغه
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد که روز و روزگار خوش است و بر وفق مراد ..
تنها دل ما دل نیست
یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر و جواب
دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم
یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم
و برای سیاهی ها نور بپاشم
یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم
و از آسمان درسِ پـاک زیستن
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست ...
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام ... نه برای تکرار
اشتباهات گذشتگان
یادم باشد زندگی را دوست دارم
یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی
قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم
یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی که از سازش
عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد
یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز می شود
یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم
یادم باشد از بچه ها میتوان خیلی چیزها آموخت
یادم باشد پاکی کودکیم را از دست ندهم
یادم باشد زمان بهترین استاد است
یادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پیشانیم بزنم تا بعدا با مشت برفرقم نکوبم
یادم باشد با کسی انقدر صمیمی نشوم شاید روزی دشمنم شود
یادم باشد با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود
یادم باشد قلب کسی را نشکنم
یادم باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد
یادم باشد پلهای پشت سرم را ویران نکنم
یادم باشد امید کسی را از او نگیرم شاید تنها چیزیست که دارد
یادم باشد که عشق کیمیای زندگیست
یادم باشد که ادمها همه ارزشمند اند و همه می توانند مهربان و دلسوز باشند
یادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات
بیایید همگی یادمان باشد و به هم یادآوری کنیم
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد که روز و روزگار خوش است و بر وفق مراد ..
تنها دل ما دل نیست
یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر و جواب
دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم
یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم
و برای سیاهی ها نور بپاشم
یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم
و از آسمان درسِ پـاک زیستن
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست ...
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام ... نه برای تکرار
اشتباهات گذشتگان
یادم باشد زندگی را دوست دارم
یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی
قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم
یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی که از سازش
عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد
یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز می شود
یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم
یادم باشد از بچه ها میتوان خیلی چیزها آموخت
یادم باشد پاکی کودکیم را از دست ندهم
یادم باشد زمان بهترین استاد است
یادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پیشانیم بزنم تا بعدا با مشت برفرقم نکوبم
یادم باشد با کسی انقدر صمیمی نشوم شاید روزی دشمنم شود
یادم باشد با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود
یادم باشد قلب کسی را نشکنم
یادم باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد
یادم باشد پلهای پشت سرم را ویران نکنم
یادم باشد امید کسی را از او نگیرم شاید تنها چیزیست که دارد
یادم باشد که عشق کیمیای زندگیست
یادم باشد که ادمها همه ارزشمند اند و همه می توانند مهربان و دلسوز باشند
یادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات
بیایید همگی یادمان باشد و به هم یادآوری کنیم
امروز مطلب جالبی در مجله روزانه خواندم که فکر کردم بد نباشد شما هم بخوانیدو نظر بدین
روسپیها به بهشت نمی روند!
روزی که فیلم «جیب بر ها به بهشت نمی روند» را دیدم بچه تر از الان بودم. تا آن هنگام خیلی با مفهوم گناه آشنا نبودم؛ شاید در همین حد که اگر کسی همکلاسی اش را اذیت کند ممکن است به جهنّم برود یا اینکه احتمالاً دروغگو دشمن خداست.
بعدها فهمیدم که گناه مفهومی پیچیده است. آنقدر پیچیده که ممکن است خود گناهکار هم نفهمد که قبح عملش چقدر بوده است و البته آنقدر وحشتناک که گاهی تصوّرش برای ما مشکل باشد؛ مثلاً تصور کنید کسی برای تامین لذّات دیگران، بدنش را بفروشد و عزّتش را یا همه ی هستی اش را... روسپی ها را می گویم.
حالا فکر کنید کسی برای تامین لذّات دیگران اندیشه و اعتقادش را بفروشد، امروز این طرف، فردا آن طرف... این دسته آدمها را چه می نامید؟
روسپی سیاسی خوب است؟!
روسپی های سیاسی احتمالاً آدمهای جالبی اند؛ همیشه تنور سیاست با اینها گرم است، اساساً اینها سرگرمیشان سیاست است، اینها با قطار سیاست به تعطیلات آخر هفته می روند... مثلاً به کیش... یا می روند به باغهای پسته شان در کرمان سر بزنند!
و قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت!
شنیدم یکی از همین روسپی های سیاسی -که البته ریش قشنگی دارد و پیراهن یقه شیخی هم می پوشد- در بحبوحه ی کشتارهای بی رحمانه ی مسلمانان غزّه تن فروشی کرده است.
سخنگوی حزب کارگزاران بدنبال مجلس هشتم:
" ایرانیان سال هاست که احساسشان این است که ما بی خودی پول خودمان را در فلسطین هزینه می کنیم؛ ..."
من فکر می کنم روسپی های سیاسی هم هیچگاه به بهشت نمی روند!