آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ایست تا قربانی ات کنند!
یک نقطه فرق بین رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند!
یک چند به کودکی به استاد شدیم
یک چند به استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید!
از خاک در آمدیم و بر باد شدیم!
گفتم تو شیرین منی
گفتی تو فرهادی مگر؟
گفتم خرابت میشوم
گفتی تو آبادی مگر؟
گفتم که از کویت روم
گفتی تو آزادی مگر؟
گفتم فراموشم نکن
گفتی تو در یادی مگر؟
بی دوست در خزان غمین زرد می شوم
برگ و گل و شکوفه که اسمش بهار نیست!
شعرم اگر بد است و پریشان مخند!
چون حرف دل است
و
صحبت دل خنده دار نیست...
شادم تصور میکنی وقتی ندانی!
لبخند های شادی و غم فرق دارند.
بر عکس می گردم طواف خانه ات را
دیوانه ها آدم به آدم فرف دارند!
آن شب که دلی بود به پیمانه نشستیم
آن توبه صد ساله به پیمانه شکستیم
از آتش دوزخ نهراسیم که آن شب
ما توبه شکستیم ولی دل نشکستیم
این غصه ها که به پایان نمیرسد!
این کوچه ها به خیابان نمیرسد!
آیا خدا هنوز این حوالی است؟
شکهای من که به ایمان نمیرسد!
من یک سگم !
سگ ولی آدم نمیشود!
اما برای آب و علف خام نمیشود....
تو هم خری!که به جنگ من آمدی
خر با تفنگ و طایفه آدم نمیشود!
م.امیری