پرنده کوچولوی مهاجر

پرنده مردنی است پرواز را به خاطر بسپار

پرنده کوچولوی مهاجر

پرنده مردنی است پرواز را به خاطر بسپار

آواز عاشقانه

آواز عاشقانه من در گلو شکست

حق با سکوت بود صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمیکند

تنها بهانه من در گلو شکست

 

دشمن یا دوست مشترک؟

مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند

 

قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند

 

لک لک ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند

 

لک لک ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه ها

قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند

 

عده ای از آنها با لک لک ها کنار آمدند و عده ای دیگر خواهان باز

گشت مارها شدند

 

مارها باز گشتند و همپای لک لک ها شروع به خوردن قورباغه ها

 کردند

حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند که برای خورده شدن  به دنیا

می آیند

تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است

 

اینکه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا

دشمنانشان!

 

منوچهر احترامی

برای اثبات دوستی هنوز دیر نشده

جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود

یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند .

مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟

دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی !

حرف های مافوق ،اثری نداشت ،سرباز به نجات دوستش رفت .

به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد ، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند .

افسر مافوق به سراغ آن ها رفت ، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و

با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :

من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه ، دوستت مرده !

خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی !

سرباز در جواب گفت : قربان ارزشش را داشت .

- منظورت چیه که ارزشش را داشت !؟ می شه بگی ؟

سرباز جواب داد : بله قربان ، ارزشش را داشت ، چون زمانی که به او رسیدم

هنوز زنده بود ، من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم !

اون گفت : جیم .... من می دونستم که تو به کمک من میایی ...

 

سیاست های رسانه های آمریکایی

 

 

چندی پیش جوکی به زبان انگلیسی در دنیای نت زاده شد ! که نکات ارزشمندی را در خصوص سیاست های رسانه های آمریکایی در بر داشت .

ترجمه فارسی جک به شکل زیر است :

مردی دارد در پارک مرکزی شهر نیویورک قدم میزند که ناگهان میبیند سگی به دختر بچه ای حمله کرده است.

مرد به طرف آنها می دود و با سگ درگیر می شود ..

سرانجام سگ را می کشد و زندگی دختربچه را نجات می دهد.

پلیسی که صحنه را دیده بود به سمت آنها می آید و می گوید:

« تو یک قهرمانی »

فردا در روزنامه ها می نویسند :

" یک نیویورکی شجاع ، جان دختر بچه ای را نجات داد "

آن مرد میگوید :

« اما من نیویورکی نیستم »

پس روزنامه های صبح مینویسند :

" آمریکایی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد "

آن مرد دوباره میگوید :

« اما من آمریکایی نیستم »

« خوب ، پس تو اهل کجا هستی ؟ »

« من ایرانی هستم ! »

فردای آنروز روزنامه ها اینگونه می نویسند : 

 « یک تندروی مسلمان ، سگ بی گناه آمریکایی را کشت ! » 

پدر عزیزم روزت مبارک

 

آنقدر مهر بانی پدر که هرگز نمیتوانم اندازه اش را بگویم

 

آنقدر صبورو مقاومی پدر که کوه در مقابلت هیچ است

 

همه چیزم از توست

 

دوستت دارم

 

روزت مبارک

نادر ابراهیمی

چهل روز مثل  برق و باد گذشت

بین من و دنیا شیشه‌ای است!

 نوشتن راهی است برای گذر از این شیشه بی‌آنکه بشکند.

  یک روز عاقبت قلب‌ات را خواهم شکست.

 یک روز عاقبت   نه با سفری بلند

بل آخرین سفر مرگ ... .»

 

          چهل نامه به همسرم (نادر ابراهیمی)

 

***

 

مگذار که عشق ،به عادت ِدوست داشتن تبدیل شود!

مگذار که حتی آب دادن ِ گلهای باغچه ،به عادت ِآب دادن ِ گلهای باغچه تبدیل شود!

عشق ،عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن ِ دیگری نیست ؛پیوسته نو

کردن ِ خواستنی ست که خود ، پیوسته ،خواهان نو شدن است ،ودیگرگون

شدن.

تازگی ،ذات عشق است ،و طراوت ،بافت ِ عشق.چگونه می شود تازگی و

 طراوت را از عشق گرفت،وعشق ،همچنان ،باقی بماند؟

 

 

نادر ابراهیمی کتاب یک عاشقانه آرام

***

ما برای بوییدن بوی گل نسترن ،
  چه سفرها کرده ایم ،

ما برای نوشیدن شورابه های کویر ،
  چه خطرها کرده ایم ،

ما برای خواندن این قصه ی عشق به خاک ،
  رنج دوران برده ایم ،

ما برای جاودانه ماندن این عشق پاک ،
  خون دل ها خورده ایم ،

ای ایـــــــــــــران ... /

 

شعر از نادر ابراهیمی

 

 ***

 

مراسم "به یاد نادر" به مناسبت چهلمین روز سفر استاد "نادر ابرهیمی"  امروز (۲۵ تیر )در خانهٔ هنرمندن ایران واقع در خیابان ایرنشهر شمالی ، باغ هنر،  برگزار می‌شود .

در ضمن، از ساعت 3 بعد از ظهر  در تالار نیلوفر، جنب سالن بتهون خانه‌ی هنرمندان ایران نمایشگاهی از دستخط ‌ها و بعضی از آثار مربوط به نادر ابراهیمی برگزار می‌شود که دوستان می‌توانند از آن دیدن کنند.  

                                             به امید دیدار.

 

افرادی که شما را تحقیر می کنند


نگاهی اجمالی به شیوه های برخورد با افرادی که شما را تحقیر می کنند

 



زمانیکه در معاشرت با افرادی قرار می گیرید که شما را خوار می کنند، به یاد داشته باشید:

1- با تحقیر کردن متقابل، کارشان را تلافی نکنید.

2- طرز برخوردشان چیزهای زیادی در مورد آنها به شما می گوید، به راحتی می توانید درک کنید که دلیل همه این کارها، خشم و نفرتی است که وجودشان را فراگرفته و خودشان باید با آن کنار بیایند نه شما.

3- آیا می توانید از میان نظریات آنها برای خود یک "هدیه" پیدا کنید؟ می توانید به یکی از نقاط ضعف و یا قوت خود در بین نظریات آنها پی ببرید؛ اگر قوت بود آنرا افزایش دهید و اگر ضعف بود در پی جبران آن برآیید.

4- ممکن است برداشتی که از نظریات آنها می کنید کاملاً نادرست باشد و آنها واقعاً از گفته های خود قصد و منظوری مداشته باشند. تنها به دلیل اعتقادات و باورهای ذهنی نمی توانید دیگران را متهم کنید.

5- نسبت به پیام های زیرکانه ای که ممکن است نظریات منفی در بر داشته باشند، آگاه باشید (مانند تبلیغاتی که هر روزه به گوشتان می رسد) و به آنها اجازه ندهید تا حس ارزشمندی و اعتبار شخصی شما را زیر سوال ببرند.

گاهی اوقات برخی از توهین ها و تحقیرها هستند که برخورد با آنها صورت مناسبی ندارد، اما اگر بتوانید از آنها به نفع خود استفاده کنید، بهترین کار را انجام داده اید

ok چیست و از کجا آمده؟

 

در آمریکا در انبار کالایی، کارگر بی سوادی کار می کرد. او موظف بود تعداد کالای

داخل هر گونی را شمارش کرده و درصورت صحیح بودن مقدار آن، روی گونی

 بنویسد * All  Correct* و چون این کاگر بی سواد بود و طرز نوشتن این کلمه را

بلد نبود با استفاده از صدای اول کلمه ها، علامتی روی گونی ها می گذاشت به

این صورت که به جای* All  * از * O * و به جای * Correct *  از * K * استفاده

می کرد و به جای کلمه ی* All Correct* روی گونی ها می نوشت * O.K *

استفاده از کلمه ی * O.K * به تدریج همه گیر شده و امروزه مردم سراسر دنیا،

این اصطلاح را به خوبی می شناسند و به کار می برند.

عاشقی جرم قشنگی‌ست

امروز تو ایمیلم شعری برام فرستادن که حسابی ازش لذت بردم و

خواستم شما هم ازش بی بهره نباشید

 

 

 

..............................................................

 

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم

 

 


به تو آری ، به تو یعنی به همان منظر دور

 

 


به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری

 

 

 


به همان زل زدن از فاصله دور به هم

 

 


به تبسم ، به تکلم ، به دلارایی تو

 

 


به نفس های تو در سایه سنگین سکوت

 

 


شبحی چند شب است آفت جانم شده است

 

 


در من انگار کسی در پی انکار من است

 

 


یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی

اش

 

 

 


آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده

 

 


در من انگار کسی در پی انکار من است

 

 


یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش

 

 

 


رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است

 

 


آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست

 

 

 


اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست

 

 


حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش

 

 


آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود

 

 


اینک از پشت دل آینه پیدا شده است

 

 


آن الفبای دبستانی دلخواه تویی

 

چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم

 

 


به همان سبز صمیمی ، به همبن باغ بلور

 

 


که سراغش ز غزلهای خودم می گیری

 

 


یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم

 

 


به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو

 

 


به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت

 

 


اول اسم کسی ورد زبانم شده است

 

 


یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است

 

 


می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش

 

 

 


بر سر روح من افتاده و آوار شده

 

 


یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است

 

 


می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

 

 


اول اسم کسی ورد زبانم شده است

 

 

 


راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟

 

 

 


پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟

 

 


عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش

 


آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

 

 


و تماشاگه این خیل تماشا شده است

 

 


عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی

زن و شوهر

روزی زن و شوهری پیش دکتر زایمان آمدند به دلیل بچه دار نشدن.

دکتر پرسید عیب از کدامتان است ؟ جواب دادند نمی دانیم!

دکتر پرسید چرا؟ گفتند چون ما از ابتدای ازدواج با هم قهر بودیم و در دو اتاق جدا می خوابیدیم ! دکتر گفت : اگر می خواهید بچه دار شوید باید با هم آشتی کنید و در یک اتاق بخوابید . !!!!!!!

زن و شوهر گفتند : ما به دادگاه خانواده رفتیم تا ما را با هم آشتی دهند گفتند اگر میخواهید روابطتان بهتر شود باید بچه دار شوید و حالا که پیش شما آمدیم تا بچه دار شویم شما می گویید باید با هم آشتی کنیم تا بچه دار شویم!

دکتر گفت : اگر شما کلاسهای آموزشی زوجین را می رفتید اکنون با این مسائل آشنا بودید. آن دو پاسخ دادند: اتفاقا ما دو سه سال پیش از ازدواج به این کلاسها مراجعه کردیم اما هر دفعه که مراجعه کردیم گفتند اگر می خواهید آموزش ببینید باید ازدواج کنید و عقد نامه بیاورید و زمانی هم که با هم ازدواج کردیم چون در همان ابتدای کار قهر کردیم دیگر به آن کلاسها هم نرفتیم !

دکتر پرسید: شما که چند سال قبل از ازدواج با هم رابطه داشتید یاد نگرفتید که چگونه باید بچه دار شد؟ زن وشوهر جواب دادند نه ! چون در مدت آشنایی تا می آمدیم با هم بیشتر آشنا شویم و چیزی یاد بگیریم ما را می گرفتند !